ميرزا احمد ميرزا خداوردى
205
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
لهذا من اسب خودم را به آنطرف گردانيديم . رفتيم ديديم يك نفر اناث از آلاچوق بيرون آمد ، گفت : برادر شما هيچ سررشتهء « 1 » دعا نوشتن داريد ؟ گفتم : من ملاى كامل و دعانويس هستم و همان زن اين حرف را از من شنيد ، خود را انداخت به پاى اسب من گفت : برادر ! جاميش من چهار روز است مىخواهد بزايد ، نمىتواند كه من از اسب پايين شديم ، فورا يك دعايى نوشتم داديم به همان زن . به قرار پنج دقيقه مىشد ، زن آمد پايهاى من را بوسه داد و گفت : قربانت شوم ! همينكه دعاى تو را به جاميش رسانيدم ، همان ساعت زاييد [ و ] خلاص شد ! خلاصه من هم شاد شديم . براى من نان [ و ] ماست آورده ، تناول نموديم و دو قران پول ، يك جفت جوراب [ و ] نيم من روغن آورد . من به او گفتم كه به طرف شماخى مىروم ، روغن به من لازم نيست . خلاصه عوض روغن ، يك قران پول براى من آورد . من از آنجا به اسب خودم سوار شده ، عازم قريهء حاجى خليلو « 2 » من نواحى ساليان شدم . چونكه آن همراهان به من گفته بودند كه ما در حاجى خليلو مىمانيم و منزل الهيار بيگ هم آنجا است ، رفتيم به منزل الهيار بگ . ديديم الهيار بيگ در منزل نيست ، ليكن ميرزا حضرتقلى در منزل است . همينكه مشار اليه ما را ديد ، ما را مهمان كرد . آنچه لازمهء « 3 » محبت بود در مادّهء من به عمل آورد . شب آنجا به سر برده ، صبح همان ميرزا حضرتقلى با من سوار شده به قرار دو فرسخ راه به همراهى من آمد و بعد راه ساليان را خوب به من نشان داد ، خودش مراجعت كرد . چندان فاصله نداشت . به قرار سه ساعت خودم را به شهر ساليان و به خانهء قلى ساليانى رسانيدم . چون كه مشار اليه از قريهء گيله كران دختر « 4 » محمد نام مرحوم [ را ] گرفته بود و اسم او صدر نساء مىبود و معزى اليه همين كه ما را ديد و شناخت و پسر او آمد ، اسب ما را گرفت برد به بهاربند و همان پسر از من سؤال كرد : عمو ! پدرم از لنكران نمىآمد ؟ من در جواب او گفتم : انشاء اللّه پدر شما پسفردا خواهد آمد . خلاصه شب در آنجا توقف نموديم . فردا صبح اسب خودم را سوار شدم رفتم . رسيديم
--> ( 1 ) . در نسخه « سرشتهء » . ( 2 ) . اكنون اثرى از اين روستا نيست . ( 3 ) . در نسخه « لازيمهء » . ( 4 ) . در نسخه « دوختر » .